X
تبلیغات
رایتل

بعضی وقتها اتفاقاتی هست که فکرش از خودش سختتره...مثل همین امتحان دیروز که یه ماه از فکرش میرفتم رو ویبره و اشکم در میاومد!اصلا" هم هیچ ذهنیتی ندارم چیکار کردم فقط خوشحالم که تموم شد...

آخر بخشمون بود...باید میموندیم مرنینگ تموم شه تا امتحان بدیم...قبل اینکه گیج شین بگم مرنینگ یه فرایندیه که مریضهای مراجعه کننده در روز قبل گزارش میشن بعد آخرش نگید انگلیسی مینویسی و نمیدونیم چی میگی و اینا!!!...مثل همیشه داشتند مریضها رو میگفتند و یکی از مریضها که چند ساعت بعد اومدن فوت کرده بود مطرح شد...

تا صبح داشتم دارو حفظ میکردم و در مرحله ی قاطی شدن مطالب بودم و اعصاب نداشتم!زیاد گوش نمیدادم اتفاقا" نهیلیستی صبح امتحانیم هم گل کرده بود و یه کم هم به اون مریضه قبطه میخوردم که رفت و از این دنیای پر رنج و مشقت راحت شد!...اولین زندانیی نبود که میدیدم فوت میکنه عجیب نبود برام...یه مریض دیگه هم معرفی شد و داشت به آخر میرسید که یهو دو نفر اومدند داخل...سرپرستار بخشمون هم دنبالش بود رفتند پیش استادمون گفت از زندان اومدند و یکیشون رییس زندان بود انگار...میگفت نباید خانواده اش باخبر بشند و ما خودمون بعد بهشون میگیم و میدونین در مورد زندانها چی میگن و نباید پخش بشه و اینها...میگفتند باید جنازه اش رو ببریم...باورم نمیشد!استادمون گفت ما میفرستیم پزشکی قانونی با اونها صحبت کنین...

امتحانمون که تموم شد دیدیم بیرون بخش صدای داد و بیداد میاد...خانواده اش اومده بودند که ازش خبر بگیرند...نمیدونم کی بهشون گفته بود اونجا بستریه و بعدش که اومدند گفتند نه اینجا نیست...دلم سوخت...نمیدونم کی بود یا نمیگم سیاسی بود یا بیماریش تقصیر زندان بود...کما اینکه اصلا" نفهمیدند چرا فوت شده...چند ساعت بعد بستری فوت کرد...فقط یه جوون بیست سی ساله بود که برای خانواده اش عزیزه و کمترین حقش این بود که مثل همه ی آدمها با احترام به خاک سپرده شه...

نگران رو پله ها نشسته بودند...راستش خواستم بهشون بگم ولی نتونستم...فکر کردم چی بگم؟!اگه بدونند بچشون فوت کرده که آرومتر نمیشن...فکر اشکهاشون رو کردم فکر صدای ناله و ضجه مادرش...روی دلم سنگین شد...میدونم این همه ظلم بیجواب نمیمونه...فقط کاش زودتر تموم شه...

+تاریخ شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 03:53 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 15 نظر

@message