X
تبلیغات
رایتل

یه پا دزد شدیم واسه خودمون!پارسال یکی از دوستام بهم جزوه های پارسیان قاچاق داد یعنی فوتو کردیم با عدم رضایت شخصی و شرعی و قانونی!خیلی بده میدونم ولی وقتی دزدی دسته جمعی میکنیم خیلی بار گناه کمتر احساس میشه!مثلا" امروز هم مسئول کتاب خونه نبود یکی از بچه کتاب رو بدون کارت برداشت...ولی قول شرف داد میاره میذاره سر جاش ها!ما هم همدردی کردیم باهاش آخه میدونین نیاز داشت به کتابه!

خلاصه داشتم میگفتم...بعدها فهمیدم جزوه ها رو از یکی از فتوکپی ها میگیره...خواهرم شیرم کرد که تو خیلی زرنگی برو ازش جزوه ی دکتر کرمی هم بگیر!خواهرم اینجوریه!کلا" همش آویزونه من و مامانم اینهاس خودش هیچکاری نمیکنه که!من ولی اینجوری نیستم خیلی خوبترم حالا نه چون خودمم میگمها!!:))از وابستگی احساس بدی بهم دست میده...همه ی خوشی زندگیم به مستقل بودنمه...رفتم با فتوکپیه دوست شدم آخه به هرکی نمیگه ولی یکم هیزه...گفت الان دستم نیست باید از بچه ها بگیرم بعدم شماره ام رو گرفت که زنگ بزنه خبر بده!انگار سازمان سیاس!چهارتا جزوه میخوای بدی حالا!...خلاصه گفت شنبه بیا ظهر هلک هلک از بیمارستان خسته مونده رفتم جزوه هاش رو بگیرم گفت تموم نشده نشستم یه ساعت تا کارش تموم شه!

همون یه ساعت کلی از بچه های دانشگاهمونو دیدم!فهمیدم همه ملت دزدن ما خبر نداریم!پس این موسسه ها پول از کجا در میارن بیچاره ها!...یکی از اینترنهامون هم که تازه تموم کرده بود دیدم خیلی خوشحالیدم فکر نمیکردم دیگه ببینمش بچه ی خوبی بود...ولی  میگفت واسه پایان نامه اش گرفتاره که وقت نمیدن و اینها من باز استرس گرفتم آخه بیشتر بچه هامون گرفتن ولی من هنوز حسش نیومده!...از اون همه جزوه پنج تاشو هم بیشتر فتو نکرد گفت فردا میتونین بیاین!فکر کرده من بیکارم هر روز پاشم برم دوساعت بشینم اونجا!منم گفتم نمیتونم باشه به اسمم تا یه بار که مسیرم خورد!...

بعدم اومدم خوابم برد تا هفت پاشدم دیدم هنوز روزه خیلی خوشحالیدم باز!...میدونین من عاشق آفتابم شایدم زندگی قبلیم یه درخت بودم!اصلا" نور میخوره بهم زنده میشم...تازه هوا خوب شده خیلی خوابم کمتر شده زمستونا زیر پتو بغل شوفاژ میشد یه شبانه روز خوابید...بیمارستان هم خبری نیست اگه کمتر میام به خاطر دور روتین شدید موجود در بخشه!فعلا" مشکل بزرگم بعد از اون دو هفته ی عید صبح شش بیدار شدنه...کی پس عادت میکنم!؟

+تاریخ یکشنبه 21 فروردین‌ماه سال 1390ساعت 03:20 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 17 نظر

@message