X
تبلیغات
رایتل

نبودم این مدت فوبی گرفته بودم دوستم بیاد اینجا رو بخونه!اصلا" دست و دلم نمیاومد بنویسم اول پیش خودم گفتم بیام بنویسم اگه میخونی اینجارو بگو بهم!بعد گفتم حالا فرضا" بیاد بگه!جز اینکه یه احساس بد پیدا کنم که چیزی عایدم نمیشه!همون بهتر که کور باشی و دنیا رو پر از گل و بلبل ببینی!بیخیال شدم دیگه!دلم تنگ شده بود واسه اینجا تنها جاییه که عمیقترین عواطف و احساسات و وقایع زندگیمو توش مینویسم!کلا" من زیاد اهل درد دل نیستم دوست زیاد دارم ولی هرگز دوستهای محرم اسرار نداشتم و هیچوقت هیچکسی نبوده که همه ی جزئیات زندگیمو بدونه...

هی هی هی!از وقتی رفتم بخش روان روانی شدم به کل!هی هر بخشی که میخونم میبینم قشنگ مطابقت داره با من واطرافیانم!استادمون میگفت نود و نه درصد آدمهای دور و برمون مشکل روانی دارن میدونین!؟پس غیر طبیعی نیست رفتارم!میدونین ما با فشار روانی بزرگ میشیم کلا" همه ی زندگی تحت فشاریم چه از نظری روحی و چه جسمی...حتی به اساسی ترین اعتقاداتم هم شک بردم فکر کردم نکنه وسواس فکریمه که میگم نماز نخونم یه اتفاق بدی پیش میاد!نمیتونین دریابید میزان خوشحالی منو وقتی فهمیدم آدمهای سایکوتیک مانیا و سرخوش خالی نداریم یا دوقطبی هستن یا تک قطبی افسرده!:))...البته تا وقتی روابط اجتماعی و زندگی به خطر نیافتاده بیماری نیستن اینها...

یه مدتیه میخوام فیض بوکم رو غیر فعال کنم ولی دلم نمیاد!!وابستم بهش اصلن هم نمیتونم این تکانه هامو کنترل کنم!گاهی لپتاپو میبندم میذارم تو یه اتاق دیگه که دم دستم نباشه مثلا"!بعد هر یه ربع نیم ساعت با موبایل چک میکنم!البته از کار و زندگی نمیدازتما خیلی اکتیو نیستم بیشتر کنجکاوم!!!ولی اصلا" از هرچی وابسته کنه و اراده آدمو بگیره بدم میاد...چه میخواد آدمها باشن چه خوراکی فیص بوک حشیش کراک شیشه!!!:))

رفتم برای گواهی نامه ثبت نام کردم از شنبه باید برم...احساس عقب موندگی میکنم باید خیلی قبلتر ها میرفتم ولی اونموقع ها میدونستم بابام ماشین نمیگیره برام...الان میگه ماشین میگیرم... ولی باید خوب یاد بگیری و قبول شم همون دفعه ی اول!یکم استرس گرفتم میگن سخت میگیرن منم قیافم بچه میزنه میترسم ردم کنن ولی خب مردم با آیکیو منفی قبول میشن نباید سخت باشه خیلی!تا خدا چی بخواد حالا...

وبلاگی هفته ی پیش 2ساله شد...برنامه ی بلند مدتم اینه که اینجا رو نجات بدم...یه وبلاگ بدون هیچ پرایوسی و حریم خصوصییییی!ثانیه ثانیه های قشنگ زندگیمو توش ثبت کنم...همه ی لحظه هایی که میدونم هیچوقت تکرار نمیشه ...همه ی اتفاقای کوچیک و بزرگی که دوستشون دارم...یعنی میشه!؟

+تاریخ جمعه 3 تیر‌ماه سال 1390ساعت 01:56 ق.ظ نویسنده فینگیلی

@message