X
تبلیغات
رایتل

جدی بگم یکی از فوبی های زندگیم همین بخش قلب بود...ولی انقدر که این هفته خوب بود من به شخصه باورم نمیشد!یعنی همه چی به شکل فوق تصوری ایده ال بود!بخش و رزیدنتها و اینترنها و مریضها و همه و همه کلی دوستم داشتن و کمکم میکردند!حتی یکی از اون رزیدنت اصلی ها که مثل هاپو میمونه و همش ازم سوال میپرسه و بعد حسابی چنگول میزنه و میشوره وقتی بچه هامون بهش گفتن من باید بخش رو عوض کنم کلی ازم دفاع کرد و نذاشت برم!آخه میدونین این بخشی که من الان توشم یه چیزی تو مایه های استراحت مطلقه!هیچکی توش نیست در حدی که من از بیکاری نمیدونم چیکار کنم ولی بخشهای دیگه به حدی شلوغه که هیچکی وقت نفس کشیدنم نداره!!!بعد بچه هامون همه دوست داشتن بیاین جای من تو این بخش!...بماند که کلی حرف بعدش پشتم در اومد که تو چیکار کردی اون نمیذاره بری و هرکی از راه میرسید یه چیزی بهم میگفت!...در هر حال به قدری اینجا خوش میگذره که من هنوزم باورم نمیشه تو این بخشم و انگار دارم خواب میبینم و حاضرم هر چی رو تحمل کنم!:))...وااای فقط خدا کنه بتونم تا اخر همینجا باشم راستش تا حالا نشده...خداییش اگه بشه کاملا" یه معجزه است!!

بعد مریضهامون هم همه کلی دوستم دارند!نمیدونم چرا اصلا"!!؟فکر کن در حدی که یکی شون شروع کرد به حرف زدن که چیکاره ای و سال چندی و اصلا" بهت نمیاد دکتر باشی و این چیزا بعد بهم میگه من معلمم و کلی شاگرد زیر دستم بوده و میدونم تو با این سن کمت یه روزی میرسه قله های علم رو فتح میکنی!:)) بعد من خندیدم دیگه صمیمی شد بهم میگه من شعر هم میگم همون اول دیدمت برات یه شعری گفتم!!!:))من کف زمین بودما!!دیگه گفتم الان وسط شعرش هم یهویی میخندم بهش بر میخوره ناراحت میشه!فقط تند پرونده اش رو نوشتم و دور شدم!!!

بالاخره نوار قلبم تا یه حدودی که از آب و گل در بیام یاد گرفتما!فقط اکثرا" سر نوار که میرم یه چیزی یادم میره!!بعد انقدر حرص میخورم بلدم و مچم رو میگیرند!!!... بدبختی قیافم هم انقدر مظلوم و گول زننده است که همه از در میان تو فکر میکنن من آخر خرخونهای کلاسم و شروع میکنند به درس پرسیدن!...خلاصه موندنم که تو بخش محبوبم که دست خداست الکی نگرانشم حقیقتش فرقی هم نمیکنه زیاد هر جا باشم باید حسابی بخونم دیگه!:|

+تاریخ دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389ساعت 12:03 ق.ظ نویسنده فینگیلی | 15 نظر

@message