X
تبلیغات
رایتل

امروز ساعت ده وسط صبحونه ام بچه ها زنگیدن که تو کجایی!!؟روز آخره ما همه معطل توایم!!...منم چون اینها ید طولایی در خالی بستن دارند و احتمالا" نصف کلاس نیومده هنوز گفتم سر چهار راهم الان میرسم!!نگو قضیه جدیه!!!حالا من یواش یواش لباس پوشیدم!دیدم دوباره زنگ زدند که یکم استرس گرفتم!بعد واقعا" سر چهار راه بودم که سه باره زنگیدند ایندفعه چوپان دروغگو شدم دیگه باور نمیکردند سر چهارراهم!میگن نمیخواد بیای دیگه تجدید دوره شدی ما امتحان دادیم!!!فکر کردم شوخی میکنند!رفتم بخش نگاه کردم همه کتاب دستشونه به شدت میخونند فهمیدم نه انگار واقعا امتحان داریم و حالا رزیدنتها و بچه های دوره های قبل گفته بودند اصلا" امتحان نمیگیرند اینجا و دریغ از یه صفحه درسی که من تو این بخش خونده باشم!!

خلاصه استاده اومد امتحان بگیره...از اون جوگیرا!یه روز در راه خدا نیومد سر کلاس...روز آخر گیر داده به کیفیت آموزش و این چیزا!بعد برگشته میگه نظرتون نسبت به این بخش چیه و چقدر شما رو به رادیو علاقمند کردیم و اینها!!!همه دیگه خودشونو کشته مرده ی رادیو جا میزدند منم تو رو در بایسی گفتم بله بله به نظر منم خیلی شیرینه البته خب نمره ام رو علاقم اثر میذاره!یکم همینجوری نگام کرد و آنالیز کرد بعد یهویی قاه قاه قاه قاه خندید در حدی که من ترسیدم!!!بعد گفت چقدر بلایی تو!بعد هم کلیشه گذاشت و دونه دونه برد سر نگاتوسکوپ جواب بدیم!انقدر جدی بود من داشتم میمردم تا حالا نشده بود هیچی رو انقدرررر صفر کیلومتر برم سر امتحان!خدا رحم کرد و یه عکس مری برام گذاشت که میتونستم از اطلاعات عمومی یه چیزی بگم!بعدم اسمم رو پرسید و یهویی فامیل در اومدیم و فقط به من بیست داد!ولی راستشو بگم زیاد کیف نداشت!از این نمره الکی ها و بی زحمت ها به آدم نمیچسبه!

خواهرم هم امتحان رزیدنتیشو خوب نداد!حیف این همه زحمت من!!اگه این همه انرژی و تلاش و کوششم برای اینکه خواهرم رزیدنت بشه میذاشتم رو یکی از این رزیدنتهامون تا الان نه تنها جواب میگرفتم بلکه 5 تا بچه هم داشتم!!!والا!شب امتحان نشستم باهاش کل تستهای داخلی رو زدیم!یعنی اون میزد من نگاش میکردم!!...دیگه آخرش کامل هنگ کرده بود بچه البالو گیلاس میچید! فکر کن میگفت فینگیلی این چرا کروم داده!!:)) من گفتم کجا؟!!دیدم کراتینین رو میگه!!!!(یه معیار برای کارکرد کلیه که حتما" تو آزمایش ها دیدین همتون)...بعد هم کلی بهش انرژی مثبت دادم که فکر کنم همش به در و دیوار خورد چون میگه تا صبح نخوابیدم از استرس!!:|

+تاریخ چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389ساعت 07:14 ب.ظ نویسنده فینگیلی | 10 نظر

@message