X
تبلیغات
رایتل

 نمیدونم عنوان این پست برای شما تداعی کننده ی چیزی هست یا نه!؟ولی فکر میکنم اکثر کنکوری های دهه ی 70-80 اسم اندیشه سازان رو حتما" شنیدن... من اولین بار این اسم رو تو بهبوهه ی کنکور خواهرم شنیدم و انقدر میدونستم که  وقتی میگفتن: ایشالا نمایشگاه بین المللی کتاب امسال دیگه کتاب های هنوز ارائه نشده ی موسسه رو میاره!از شب افتتاح نمایشگاه دم در غرفه شون زنبیل میذاشتن!که اتفاقا" یکی از اون زنبیلام مال خواهرم بود!! ...اون موقع من راهنمایی بودم و شاید هنوز معنی واقعی اون فشار و استرس کنکور و پریشونی هایی که یه کنکوری باید تحمل کنه نمیدونستم و اینکه چقدر وارد کردن ایهنمه مطلب به ذهن سخته...ولی میدیدم که خواهرم از بین این همه کتاب مختلفی که همش دستشه و از سر اجبار باید حفظِ حفظ بشه...یه کتابی هست که وقتی میخونه لبخند میزنه یا حتی گاهی بلند بلند میخنده!وقتی روی کتاب رو خوندم نوشته بود زیست شناسی جانوری...با پاسخ های واقعا" تشریحی!... تالیف دکتر فرهاد میثمی...شروع کردم به خوندن مقدمه و موخره ی کتاب هاشون که با اون زبان شیوا و با محتوای 180 درجه متفاوت از متن درس نوشته بود...کتاب های زیست شناسیی که معلوم بود از روی عشق نوشته شده بود...و بعد بقیه ی کتابها که فقط مقدمه ی ناشرش مال ایشون بود هم خوندم....از اون به بعد من هم مثل خواهرم در انتظار بودم تا کتاب های دیگه ای از این موسسه چاپ شه تا من حتی زودتر از اون بشینم و مقدمه هاشو بخونم!...اینجوری شد که دکتر میثمی برام دیگه یه مولف کتاب یا ناشر یا حتی مدیر مسئول نبود(راستش دقیق نمیدونم مدیر مسئول همون ناشره یا نه!!؟)... برام اسطوره ای بود از نویسنده ای که مخاطبش کنکوری ها نبودن...و هدفش کنکور نبود اهدافی داشت فراتر از این آزمون ها و امتحانات...و شاید این تنها کتاب کنکوری بود که واقعا" هدفش "ساختن اندیشه ها" بود و به نظرم به این قصدش  هم رسید ... 

اندیشه سازان تا یه جایی از دوره ی کنکور ما هم بود ...گرچه با عوض شدن کتاب های زیست شناسی دیگه کتاب های تالیف دکتر میثمی نداشتیم! ولی کتاب هایی بود که مقدمه ی دکتر میثمی رو همراه داشتن اگرچه کوتاهتر بود و کم کم با گذشت زمان به مقدمه شبیه تر شده بودند!...من تازه شروع میکردم به خوندن خودِ کتاب... واقعا" میشه از درس خوندن لذت هم برد؟!!صفحه ی اول...دوم...سوم...انگار داشتم از سر در گمی و بی نظمیی که تو آموزش مطالب درسی بود نجات پیدا میکردم !!وبعد آزمونهاش... واندیشه سازانی ها هر روز واسم عزیز تر میشدند... 

تا اینکه یه روزی خبر رسید که اندیشه سازان رفت...و پشت ما لرزید ولی دلمون قرص بود که اندیشه سازان اگه رفت حداقل قبلش بهمون یاد داد که بودن چیه!یاد داد که اگر میخواهی باشی به سوی حقیقت باش مثل آفتابگردانی که نشانش بود!نشان مخصوص ناشری بزرگ!!

نمیدونم چی شد که چند شب پیش یهو یاد دکتر میثمی افتادم!یه سرچ گوگل کردم به امید یه نشونه ای یا سایتی...وبلاگی یا...هیچ چی پیدا نکردم!ولی یکی از مقدمه هایی که تو یکی از کتابهای دکتر میثمی بود پیدا شد که دوباره دلم رو تنگ کرد...دلم سوخت برای خودم و برای اندیشه سازانی که رفت با اینکه در تمام سالهای بودنش رو اوج بود...و برای کنکوری هایی که شاید دیگه اندیشه سازان رو نبینن و قشنگترین سالهای زندگیشون رو در جمود فکری بگذرونن در حالی که دارن برای رفتن به یه دنیای جدید تقلا میکنن(گرچه بعد انتشار بعضی از کتابهای موسسه به مبتکران واگذارشد)... 

من هیچوقت دکتر میثمی رو ندیدم ودیگه هم فکر نکنم ببینم... گرچه میدونم حق مطلب رو ادا نکردم...ولی اینو نوشتم شاید یه بار روزی اسمشون رو سرچ کنن!از بین هزاران مطلبی که به این اسم میاد...این مطلب رو انتخاب کنن وبعد  شاید حوصله کنن بخوننش!واز اینکه متوجه شدن من و میلیون ها کنکوری دیگه ای که کتابِشون رو خوندیم چقدر به ایشون و موسسه شون مدیونیم...و هنوز فراموششون نکردیم....خوشحال شن!و بعد حتما" یه لبخند میزنن!!آره! کاش میشد...لبخند بزنه و یا حتی فقط ته دلش کمی خوشحال بشه...از این که ما ممکنه یه روزی کنکور رو فراموش کنیم با همه ی اون سختی هاش...ولی کسی که به ما یاد داد... یاد گرفتن و تفکر رو...هرگز فراموش نمیکنیم...و در قلبمون جاودانه... 

پس عزمت را جزم کن و یک روز که این کتاب را تمام کردی به ما نامه ای بنویس و توی نامه ات هم حتما" بنویس:«خسته نباشم!!»من همینجا توی صندوق منتظر نامه ات مینشینم!(مقدمه ی کتاب زبان3)  

اگه وقت کردین به ادامه ی مطلب هم توجه کنین چون یه مطلب اونجاس که به مراتب از نوشته های من بهتره! 

   

 (1389.5.5)ps:

دوستان عزیزم...متاسفانه من هیچ آدرس تلفن یا ایمیلی از دکتر میثمی ندارم که بهتون بگم...اگه کسی جدیدا" اطلاعی از ایشون داره و با اجازه ی خودشون به من ایمیل یا آدرسی بگه حتما" به کسایی که وبلاگ یا ایمیلشون ایجاست خبر میدم...

باز هم ممنون...

 

به نام منشا تفکر و دانش

دوست گرامی،

سلام

   کنکور باز هم آمد و رفت؛و باز هم چون همیشه ی اغلب رقابت ها،عده معدودی به آنچه می خواستند رسیدند و عده ی کثیری ازآن چه می خواستند باز ماندند؛و ما نمی دانیم تو که خواننده ی این سطور هستی  از کدام گروهی.اما یک چیز را می دانیم و از آن بیم داریم.از آن بیم داریم که در میان این هیاهوها،شخصیت انسانی تو تبدیل به یک عدد شده باشد،حالا یک رقمی یا دو رقمی یا سه یا چهار یا...رقمی اش فرقی نمی کند.این روزها،روزهایی است که همگان خودشان را بصورت یک عدد می بینند که در پای کارنامه شان درج شده؛و این،مستقل از آنکه آن عدد چند باشد،کوچک باشد یا بزرگ،یک رقمی یا چند رقمی،چیزی نیست جز به حقارت کشیدن ظرفیت های وجودی انسان.زندانی ها از وقتی وارد زندان می شوند،دیگر نام و فامیل و هویت بیرونی ندارند؛تبدیل می شوند به یک شماره،که در همان بدو ورود به زندان،پلاک آن را می اندازند گردنشان و یک عکس روبرو و یک عکس نیم رخ از آن ها می گیرند.و از آن پس آن زندانی خود را با آن شماره معرفی می کند؛از آن پس یک عدد است نه یک آدم.و چقدر سخت است که ما هر سال شاهد یک زندان 1.5میلیون نفری باشیم،که همه ی آدم هایش به یک شماره تبدیل می شوند،و از این نظر فرقی بین آنها نیست؛حتی شماره های 1،2و3اش عکس تمام رخ شان را می بینندکه اینجا و آنجا چاپ می شود.اگر عکس نیم رخشان هم چاپ می شد در کنار همان تمام رخ، شاید اندکی به خود می آمدند و از قید غرور خطرناکی  که می تواند تا سال ها زندانی شان کند خلاصی می یافتند.و آن یکی ها که رقمشان بیشتر از آنیست که می خواستند،به کنجی می خزند و خود را در زندان غم اسیر می کنند.زندانی،زندانی است؛چه زندانی غرور باشد چه زندانی غم.و اینکه انسان با تمام ظرایف روحی اش،با تمام حساسیت هایش،با تمام انسانیت هایش،با تمام دغدغه هایش،با تمام خوبی هایش(بیشتر)و بدی هایش(کمتر)را تبدیل کنیم به یک عدد واین بشود معیار ارزشگذاری،چیزی نیست جز به حقارت کشیدن وجود بشر،ومایه ی تاسف است.حقا که بد امانت داری هستیم.

   اما این با توست که در میان این قیل وقال از کدام گروه باشی.می توانی به این حقارت تن در دهی و همراه با جریان سیلابیکه شخصیت انسانی ات را به قهقرا می برد،همراه شوی.می توانی در غرور رتبه ی خوبت گم شوی یا در غم رتبه ای که مناسب خودت نمی دانی اسیر.اما........می توانی جور دیگری هم باشی.می توانی زنجیر ها را پاره کنی،خودت را از زندان تنگ آن چند رقم لعنتی رها کنی،به سوی حقیقت فرار کنی،ریه هایت را پر اکسیژن انسانیت کنی،بر فراز قله ی توانایی های بشر بایستی،دستانت را از هم باز کنی وبلند فریاد کنی:

« من یک انسانم،با تمام ابعاد متنوعی که یک انسان دارد،و با تمام خصوصیاتی که بسیاری از آن ها منحصر بفردند.زنجیرها را پاره کرده ام،و مسیر عروج را می بینم که چقدر راه های مختلف دارد.من در هر حال،در مسیر تعالی پیش خواهم رفت . »

***

     و من دختر مهربانی را می شناختم،که هر چندوقت یکبار به یکی از مراکز نگهداری کودکان بی سرپرست سر می زد،و چه محبت ها که به بچه های آنجا داشت،و چقدر به آن ها می رسید،و بچه های آنجا چقدر او را دوست داشتند.

 

و روزی که دیدم به خاطر رتبه ی چهار رقمی کنکورش دارد گریه می کند،

نشستم های های به حال«انسانیت» گریستم.

و بر خودم لعنت فرستادم که متر هامان را چه شده است.

آیا داریم ارزش انسانی یک فرد را با این اندازه می گیریم

 که توانسته در18دقیقه 25 سوال عربی پاسخ دهد!

+تاریخ یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1388ساعت 11:53 ب.ظ نویسنده فینگیلی | 106 نظر

@message